تبلیغات



ای باكستبلیغات پیامکی

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

لبخند بزن بدون پاسخ از دنیا . بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده میشود كه به جای پاسخ با تمام سازهایت می رقصد**********سكوت از نداشتن نیست از بزرگواری است به خاطر همین است كه ما صدای خدا را هیچگاه نمیشنویم**********شبی از شب ها تو مرا گفتی كه شب باش من كه شب بودم و شب ماندم و شب خواهم ماند به امیدی كه تو فانوس نظرگاه شب من باشی.

تفریحی - مانور «اکبر عبدی» با لباس زنانه در خیابان‌های تهران !!

درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ خودتون خوش اودین من محمد هستم.امیدوارم راضی باشین از وبلاگ (علیمند 2). لطفا برای بهتر شدن وبلاگ نظرات و پیشنهاداتتون رو بگین. دوستان عزیز اگه دوست داشتین به وبلاگ برتم رای بدین و تو نظرسنجی هم شركت كنین.مرسی از انتخابتون.

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo

Top Blog



SiteRooz.com

با چادر نماز مادرم و با لباس و گریم زنانه به خیابان رفتم. سوار تاکسی شدم تا به نماز جمعه بروم. راننده تاکسی به من گفت مادر، وقت نماز جمعه گذشته. هیچ‌کس من را نشناخت، حتی حدس هم نزدند که من مرد هستم!
به گزارش خبرنگار سینمایی فارس، «‌اکبر عبدی» بازیگر طناز سینمای ایران در گفت‌وگو با خبرنگار سینمایی فارس، خاطره‌ای از چگونگی حضور در فیلم سینمایی «خوابم می‌آد» به کارگردانی رضا عطاران را به شرح زیر نقل کرد:

سر فیلم «خوابم می‌آد»، آقای عطاران به منزل ما آمد. به او گفتم رضا داستان فیلم چیست؟‌ گفت: عمو اکبر رویم نمی‌شود بگویم. به او گفتم چرا مگر نقش بدی است؟ رضا به من گفت: دوست دارم در این فیلم مامان من شوی. گفتم فقط به یک شرط، اول می‌آیم تست گریم می‌شوم و لباس می‌پوشم، بعد بریم برای کارهای بعد.

حتی چادر نماز مادرم را بر‌داشتم و رفتم تست گریم شدم. بعد از تست گریم، همان‌طور (با لباس و گریم زنانه) از دفتر آقای امکانیان خارج شدیم. سوار تاکسی شدیم تا به نماز جمعه برویم. راننده تاکسی ما را راهنمایی کرد و به من گفت مادر، وقت نماز جمعه گذشته، خلاصه همه راهنمایی‌مان کردند و هیچ‌کس من را نشناخت، حتی حدس هم نزدند که من مرد هستم.
جالب‌تر اینکه ما آن موقع در بلوار ارتش زندگی می‌کردیم. من با لباس صحنه و با همان گریم به منزل خودمان رفتم.

اطلاعات دم در خانه‌مان از من پرسید حاج خانم با کی کار دارید؟ گفتم من عمه آقای اکبر عبدی هستم، ایشان خانه هستند؟ گفتند نمی‌دانیم، گفتم شما می‌توانید من را راهنمایی کنید؟ بنده خدا ما را به طبقه 25 رساند و تحویل خانم بچه‌ها داد و گفت عمه آقای عبدی هستند. خانواده من هم درجا من را نشناختند.
بعد از اینکه طرف می‌رود و در خانه را می‌بندند، خانواده‌ام بعد از حدود 20 ثانیه جیغ می‌زنند و من را می‌شناسند.



نوشته شده توسط :mohammad reza dehghani
پنجشنبه 26 مرداد 1391-02:25 ق.ظ












مترجم سایت

مترجم سایت